+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 14:42 توسط zpr |
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:33 توسط zpr
مهربانم ٬ ای خوب یاد قلبت باشد ٬ یک نفر هست که این جا بین آدمهایی ٬ که همه سرد و غریبند با تو تک وتنها ٬ به تو می اندیشد و کمی٬ دلش از دوری تو دلگیر است.... مهربانم٬ ای خوب یاد قلبت باشد ٬ یک نفر هست که چشمش٬ به رهت دوخته بر در مانده و شب و روزدعایش این است٬ زیر این سقف بلند٬ هر کجایی هستی٬به سلامت باشی و دلت همواره٬محو شادی و تبسم باشد..... مهربانم ٬ ای خوب یاد قلبت باشد٬ یک نفر هست که دنیایش را٬ همه هستی و رویایش را٬ به شکوفایی احساس تو٬ پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد... مهربانم٬ ای خوب یک نفر هست که با تو تک وتنها٬ با تو پر اندیشه و شعر است و شعور پر احساس و خیال است و سرور مهربانم این بار٬ یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح٬گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش٬ راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:31 توسط zpr
بسمه تعالی سرآغاز رسالتی جهانی پيشواى دهم، حضرت امام هادى (عليه السلام) مىفرمايد: « هنگامى كه محمد
(صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى
بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مىرفت و از فراز آن به
آثار رحمت پروردگار مىنگريست، و شگفتىهاى رحمت و بدايع حكمت الهى را
مورد مطالعه قرار مىداد. به
اطراف آسمانها نظر مىدوخت، و كرانههاى زمين، درياها، درهها، دشتها و
بيابانها را از نظر مىگذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت
الهى، درس عبرت مىآموخت. ازآنچه
مىديد، به ياد عظمت خداى آفريننده مىافتاد. آنگاه با روشن بينى خاصى
به عبادت خداوند اشتغال مىورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به
قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت. در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمانها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمانها مىنگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مىديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمانها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت. در آن لحظه محمد
(صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هالهاى از نور قرار داشت نظر
دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى
محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟ جبرئيل
گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را
از علق آفريد. بخوان كه خدايت بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به
انسان چيزهايى ياد داد كه نمىدانست.» پيك وحى، رسالت خود را به انجام
رسانيد، و به آسمانها بالا رفت. پيامبر
(صلى الله عليه و آله) و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال
خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت
مىكرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد. ... » پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدمهايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت. همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: "از اين لحظه تو پيغمبر خدايى" خديجه
كه از سال ها پيش هالهاى از نور نبوت در سيماي درخشان همسر محبوب خود
ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده
بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر بردهام،
و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. بدين گونه محمد بن عبدالله
(صلى الله عليه و آله) برازنده ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد
عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره
شهر بود، بر فراز غار حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى
خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد. برگرفته از «تاريخ اسلام»، تالیف علي دواني. 27رجب، سالروز بعثت فرخنده، حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی، بر تمامی موحدین جهان مبارک باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 16:50 توسط zpr |
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:18 توسط zpr |
مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى ميکني؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو ميزني؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
زن: ميتونم بهت اعتماد کنم؟
و اما بعد از ازدواج ... همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد!![]()
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:4 توسط zpr |
اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟![]()
اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟![]()
اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟![]()
اگر جهنم حق است اين همه نا حق كردن حق چرا؟![]()
اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا؟![]()
اگر حساب حق است جمع مال حرام چرا؟![]()
اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟![]()
اگر قيامتي است خيانت به مال مردم چرا؟![]()
واگر دشمن انسان شيطان است پيروي از او چرا؟![]()
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:1 توسط zpr |
کاش میشد تا خدا پرواز کرد پای دل از بند دنیا باز کرد کاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون کبوتر در هوا کاش میشد این دلم دریا شود باز عشقی اندر او پیدا شود کاش میشد عاشقی دیوانه شد گرد شمع یار چون پروانه شد کاش میشد جان ز تن بیرون شود چشم از هجران او پر خون شود کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود تا رها از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست کاش میشد مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل پیش خدا کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرا کاش میشد با خدا شد همنشین جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:43 توسط zpr |

به انگشت نخي خواهيم بست
يادمان باشد که فردا ناز گل را بکشيم...
حق به شب بو بدهيم...
و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!
زندگي شيرين است!
زندگي بايد کرد...
و بدانیم که شبي خواهیم رفت .... !!!
و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:52 توسط zpr |
مضمون زندگى زندگى همرنگ چشمانت شكوفا مىشود زير باران نگاهت سبز و زيبا مىشود ساحل سبز نگاهت وسعتى پر از صفاست غرق در مهر تو مادر حجم دريا مىشود كاش هرگز فصل غم از كوچه دل نَگْذرد چون دل احساس بى تو سخت تنها مىشود در كوير تشنه روحم كه مضمونش تويى چشمه سبز محبت با تو معنا مىشود با من اى شعر بلند زندگى ساده بگو پنجره كى رو به باغى بى تماشا مىشود مهربانم! گر چه شعرم بىصدا روييده است قلب من سرشار عشقت باغ فردا مىشود روز مادر مبارک 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:29 توسط zpr |
ائی اورکلری و گوزلری دوندورن ائی گئجه – گوندوزون تدبیرچیسی ائی حاللاری دَییشدیرَن بیزیم حالیمیزی اَن گوزل حاللارا چئویر یئنی ایلینیز اوغورلو
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:32 توسط zpr |
همین امشب برایت ناله خواهم زد: به یادت اشک خواهم ریخت: برایت باز خواهم خواند: بدان من باز خواهم خواند: برایت من خواهم مرد........
همین امشب که قلبم داغدار است
به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست.
همین امشب
همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت
که او در شهر خود آرام
کنار بستر مادر
به امید وهوای دیگری خفت .
همین حالا
در این تنهایی غمگین مرد افکن
به یاد خاطرات روشن دیروز
چو می خواندم برایت قصه قلبم
بسی جانسوز و جان افروز
تو می گفتی که قلبم کوه درد است
ولی دیدم در آن شب
که چشمانت بسی بی درد و سرد است.
ولی بی تو، بدون لمس دستانت
بدون خنده هایت
بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو.
ولی با تو
به همراه تمام لحظه هایم
که یادت با من است و می نگارد
به سطر دفتر قلبم نوایی
که غربت در تمام لحظه هایش هست
به دنبال تو خواهم رفت
به همراه سرابی که کشاندم
به صحرای کویر بی ترنم
که آنجا خواب باران هم حرام است
در این جاده ،اگر مردم
مرا روزی ، فقط یک روز
کنار لانه مرغان دریایی
که دریا را برای آسمانش دوست میدارند
که از دریا جدا و با نوایش
سرود عشق میخوانند
بخوابانید
که شاید دوری ام از تو
مثال دوری مرغان دریایی
زدریای بزرگ قلب تو باشد
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط zpr |
اطلائيه شماره ي 2 به اطلا ء تمامي بروبچ واحد مونده پرور برق شبانه ميرساند بعد رايزني هاي فراوان با آرزوي پروازي هاي گتمر قرار شد هر كي مي خواد عكس بچگيش رو در مسابقه ي تشخيص هويت شركت بده ميتونه اون رو به : بفرسته و از جوايز اين گونه مسابقات كه مثل هميشه يه بستني كيمه و تو يخچال آق علي بوفه چي كريمه و در ضمن اسم صاب خونشون هم كريمه ولي متاسفانه دو سه روز فاميليشون عوض شده و فاميلي قبلي شون .....مه بهرمند بشه . هميشه خنك باشيد و خنك بنوشيد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:14 توسط zpr |
پروردگارا به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط zpr |
خواهرهای عزیز از بابت اون روز از همتون ممنون پیش خاله منو رو سفید کردین انشاالله شمام دایی تونو بیارین مام جبران میکنیم هرچند فکر نکنم دایی همسن من داشته باشین،داداشم بیارین قبوله. خاله ام میگه:بابت همه چی ممنون خیلی خوش گذشت با 8 تا دختر گل آشنا شدم. به امید دیدار دوباره.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط پسران برقي |
مامان جونم دوست دارم مادر با چهره اي خسته در حاليکه کيسه هاي خريد تو دستش عرق کرده بود,وارد خونه شد.که علي دويد جلو پاش و گفت:"مامان!مامان!رضا,اون مو قعيکه تو بيرون بودي ,و بابا داشت تلفن حرف مي زد ومن تو حياط بازي مي کردم ,با ماژيکاش روي ديوار پذيرايي که تازه رنگش کرده بودين,نقاشي کشيد"....
مادر با عصبانيت وارد اتاق رضا شد و رضا رو ديد که از ترس مثل موش زبر تختش قايم شده,.مادر فرياد کشيد:"تو پسر خيلي بدي هستي!"و ماژيکاشو توي سطل آشغال انداخت...
چند لحظه بعد مادر وارد اتاق پذيرايي شد و روي ديوار اون قلب قرمز بزرگي رو ديد که توش نوشته شده بود,"مامان جونم دوست دارم".مادر در حاليکه اشک ميريخت وارد آشپزخانه شد و چند دقيقه بعد با يک قاب چوبي وارد اتاق پذيرايي شد....و اون قاب هنوز که هنوزه زينت بخشه اتاق پذيرايه!.....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط zpr |
عشق کلمه ایه که خیلی ها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟ واقعا عشق چیه ؟ جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید . عشق از نگاه کودکان : از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است ۸ ساله وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی ! ۶ ساله عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره . ۴ساله عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . ۷ ساله عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . ۷ ساله عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! ۵ ساله
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط zpr |
خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست! « دکتر علی شریعتی»
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:37 توسط zpr |
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم ( دوستت دارم )
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:46 توسط zpr |

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:50 توسط zpr |
الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ـ الهی ای داننــــد ه هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ـ الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ـ الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسند ید ـ الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ـ الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ـ الهی هر گز بینما روزی بی محنت خویش؟ تا چشم باز کنم و خود را نبینم در پیش ـ الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:31 توسط zpr |
عيب است بزرگ بر كشيدن خود را وز جمله خلق بر گزيدن خود را از مردمك ديده ببايد آموخت ديدن همه كس را و نديدن خود را -------------------- گر در ره شهوت و هوي خواهي رفت از من خبرت كه بينوا خواهي رفت بنگر به كجايي ز كجا آمده اي ميدان كه چه مي كني كجا خواهي رفت -------------------- آنجا كه عنايت خدايي باشد عشق آخر كار پارسايي باشد و آنجايي كه قهر كبريايي باشد سجاده نشين كليسيايي باشد -------------------- مست توام از باده و جام آزادم صيد توام از دانه و دام آزادم مقصود من از كعبه و بتخانه تويي ور نه من از اين هر دو مقام آزادم -------------------- شرط است كه چون مرد ره درد شوي خاكي تر و ناچيز تر از گرد شوي هر كو ز مراد كم شود مرد شود بفكن الف مراد تا مرد شوي -------------------- دي آمدم و نيامد از من كاري امروز ز من گرم نشد بازاري فردا بروم بي خبر از اسراري نا آمده به بدي از اين بسياري
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:20 توسط zpr |
هر روز بر آنم که کـــــــــنم شب توبه از جــــــــــــام و پـــیــــاله لبالب توبه اکنون که رسیده وقت گل توبه کجاست در موســـــــــم گل ز توبه یا رب توبه من گفته بودم دیگه وب نمی نویسم ولی شما این مطلب بعنوان آخرین مطلب من حساب کنید یه چیزی میگم ناراحت نشین کسایی که وب می نویسن و اونایی هم که به وب سر میزنن خیلی عقب اند(از لخاظ زمانی) آخه دوستای من می دونین امروز چه روزیه امروز روز شماست. روز مهندس بر تمامی مهندسین برق شبانه مبارک اس ام اس مخصوص این روز: اولین روز مدرسه از همه پرسیدن می خوای چیکاره بشی:خیلی ها گفتن:مهندس امروز فقط بعضی ها مهندس شدن مثل تو. 5 اسفند روزتون مبارک. C H A R Z
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:35 توسط پسران برقي |
کوچه بی تو،مهتاب شبی ،باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریذ شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه ی جانم،گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه،محو تماشای نگاهت. آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ی ماه فروریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحراو گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید،تو به من گفتی: -از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن، آب ،آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهت نگران است :» باش فردا،که دلت با دگران است! تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم : حذر از عشق؟! –ندانم نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی،من نرمیدم ،نگسستم... باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب،ناله تلخی زد و بگریخت... اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم ،نرمیدم. نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم..... فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:59 توسط zpr |
سلام براهل شبانه تصمیم داشتم دیگه اصلاً به وب ها سر نزنم(من تو وب کاری ندارم) ولی گفتم کمال بی ادبیه که آدم سلام بده ولی خداخافظی نکنه(همه چی رو من باید به شما یاد بدم) حسن ختامه یکی دو ماه وب نویسی داوود شعری از همکدی خودم استاد محمد حسین بهجت بستان آبادی ناز ایله میسن! چوخلار انجیکدی کی سن اونلارا ناز ایله میسن من ده اینجیک کی منیم نازیمی آز ایلمه میسن ائتمیسن نازی بو ویرانه کونولده سلطان ائوین آباد اولا درویشه نیاز ایله میسن هر باخیشدا چالیبان کیپریگی مضراب کیمی بیر قولاق وئر بو سینیق قلبی نه ساز ایله میسن؟ باشدان آچ یا یلیغی افشان ایله سوسن-سنبل سن بیزیم بایراممیز سان قیشی یاز ایله میسن سن گون اول قوی غم میز داغدا قار اولسون اریسین منیم آنجاق ایشیمی سوز و گداز ایله میسن من بو معناده غزل یازمالی حالیم یوخدی سن جوجوق تک قوجانی فرفره باز ایله مین کاکلی باشدا بوروب باغلا میان تاج کیمی او قیزیل دشت مغان دیر قوزی یان-یانه یاتیب منیم آغلار گوزومی اوردا آراز ایله میسن بو گوز للیک جهاندا سنه وئرمیش تانری هر قدر ائله سن ایله کی آز ایله میسن من بو سوز یله آتدین آ؛رالاندین بیلیرم آرانی بیر پارا نامرد یله ساز ایله میسن دستماز ایله دیگین چشمه کلیساده مسیحا قانی دیر بیلمیرم هانسی کلیساده نماز ایله میسن؟ من(عشیران)اوخوسام پنجه (عراق)اوسته گزه ر گوزلیم(ترک)اولالی ترک (حجاز) ایله میسن تازا شاعر بوده نیز هر نه باخیرسان دیبی یوخ چوخ اوتوسان بو غازی اوردهگی قاز ایله میسن بسکه زلف و خط خالین قوپاغین گوتدون زلفلی نین باشینی آزقالار دار ایله میسن گل!منیم ایسته دیگیم کعبه ییخیلماز اوجالار باشدادا کج گئده سن دیبده تراز ایله میسن خط خالیندن آلیب مشقیمی قرآن یازارام بو حقیقت له منی اهل مجاز ایله میسن منی دان اولدوزی سن یاخشی تانیرسان که سحر افقی خلوت ائدیب رازو نیاز ایله میسن (شهریار)ین داغیلیب داغدا داشا دادالانیب ئوزون انصاف ایله محمودی ایاز ایله مین
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط پسران برقي |
یکی بود یکی نبود... اونی که بود تو بودی . اونی که نبود من بودم. یکی داشت یکی نداشت... اونی داشت تو بودی. اونی که کسی به جز تو نداشت من بودم. یکی خواست . یکی نخواست... اونی که خواست تو بودی . اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم. یکی بُرد. یکی باخت... اونی که بُرد تو بودی. اونی که دل به تو باخت من بودم. یکی گفت. یکی نگفت... اونی که گفت تو بودی. اونی که دوستت دارم را به هیچ کس به جز تو نگفت من بودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:21 توسط zpr |
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:15 توسط zpr |
شانه
هایت .....
را برای ..............
گریه کردن
....... دوست
دارم . . بی تو
. بودن را
برای .
با تو بودن
.. دوست
دارم
دوست دارم خالی
از خود
خواهی من
. . . برتر
از
.
. الایش
تن .
. من
تو را
. والاتراز حد
.
برتر از من
دوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:25 توسط zpr |
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟ نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان تو ام فردا چرا ؟ نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟ اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟ در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟ شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا ؟
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:28 توسط zpr |
طبق آخرین اطلاعات واصله استاد نورآئینی به همه حداقل سه نمره شیفت داده تو کلاس فقط دو نفر افتادن .راستی شنبه کلاس مدار واندازه گیری 8:30 با روزانه ها تو سمینار هستیم. من به آقایون توصیه میکنم نگران نوع گل نباشند و به سلیقه ی خانم ها اطمینان داشته باشند.
CHARZ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط پسران برقي |